بای بای
پرشين لاکپشت
..سلام به سايه پروانه در بلاگفا
منتظر قدم های نازتون!


بای بای
پرشين لاکپشت
..سلام به سايه پروانه در بلاگفا
منتظر قدم های نازتون!


شيردل صف اتوبوس!!
رفيق فاب من رفته بوده تو صف اتوبوس..چشم دشمن به دور ..يه مردنام ِنامردي هي ميومده و موس موس ميكرده
و هي خودش رو ميچسبونه به اين رفيق من!! 
آخر سر بعد از چندبار خودش رو كنار كشيدن دست به يه عمليات انتحاري ميزنه!!
زل ميزنه تو چشاي يه پسره كه روبروش بوده و داشته حركات اينا رو نگاه ميكرده بلند ميگه: يه مردي پيدا نميشه كه اين نامرد و هل بده اون ور!!!
آقا پسره مياد و به اين يكي پسره ميگه آقا مزاحم نشو از اين ادا اطواراااااا
بعدش حالا خودش مياد بغل دوست جون وايميسه و ميگه: از جذبت خوشم اومد
..اين شماره ي من!! 
نتيجه:: آهاااااااااااااااااي يه مردتر پيدا نميشه كه بياد اين نامردتر رو بندازه اون ور؟!؟!
::تا سه نشه بازي نشه!!!
:: اوووووووووووووي چشم منو دور ديديد؟
دست دادن يا ندادن، مسئله اين است!!
فرض كنيد تو كلاس زبان مختلط هستيد
..معلم ميگه: تصور كنيد كه رفتيد يه پارتي و خانومي وارد ميشه و به همه دست ميده
و شما آخرين نفريد كه بهتون دست ميده..همه دست ميدند
..شما چي كار مي كنيد؟ فقط يه جواب بله يا نه! دست ميديد؟
اولين پسر..نه
..دومي نه
..سومي بستگي داره..معلم: فقط يه كلام..سومي:نه
...چهارمي: بله..پنجمي:..................تا ميرسه نوبت به شما كه اولين دختر هستي ...معلم: اگه يه مرد دست بده دست ميدي يا نه؟ ..من:بلـــــــــــــــــــه
....دومين دختر:نه..تا به آخر نه!
يكي از پسرا: خوب با دستمال دست ميديم
..اون يكي با آستين دست ميديم
..اون يكي با دستكش
....و بحث آغاز ميشه..دست دادن يا ندادن و فرهنگ و اعتقادات..من ميگم: ارزش ها بعضي هاشون در مركز هستند و اساسي و به هيچ قيمتي نميشه كوتاه اومد
ولي بعضي ها در حاشيه اند و خارجي تر..كه زياد مهم نيستند..مثه دست دادن..پس وقتي همه مي پذيرند كه دست بدهند با يه بار اسلام به خطر نميفته..دست ميدم!! اما يه موقعيت ديگه رو فرض كنيد: مثلا با دوست دخترتون بيرون رفتيد ...اين رابطه دو طرفه است ..مي تونيد خيلي راحت دست نديد..حتي اگه طرف ناراحت بشه!! 
معلم: اگه واسه اولين بار دست داديد بعد اين رابطه عميق تر ميشه و كار به جاهاي باريك تر ميرسه!!(اما نه هرجايي
)
ديگه بحث از دست دادن خارج ميشه و ميرسه به اينجا كه الهام ميگه من اين موقع شب كه ميام خطرناكه
و با شما احساس نا امني مي كنم!!! پسرا غيرتي ميشن كه مگه ما خطرناكيم
..من ميگم: منظور راه امد و رفتشه نه تو كلاس!!
بعد فاطمه ميگه: من بين دوتا شهر بايد برم و بيام و هميشه اين موقع شب ميرسم
و نمي دونيد كه وقتي سوار مترو قسمت واگن مردا ميشم چه عذابي
ميكشم....پسرا اساسا غيرتي
ميشن : چرا سوار واگن مردا ميشي؟ دِ ه
.. آره اين مردا مريضن..نرو..سوار نشو..برو قسمت زنونه...تنها نرو واگن مردا ! ! !
(خوب جنس خودتون رو مي شناسيد ..از اين به بعد شما هم باهاش بيايييد تنها نباشه)
و اين بحث داغ ادامه ميابد كه يكي از پسرا ميگه: خود شماها اجازه ميديد كه ما اين جوري رفتار كنيم
و ............
فرداش من
و بهار
و معصوم
و آقا سعيد
داريم ميريم جلسه...تو راه دارم واسه بهار ميگم كه قضيه اين فنتي بود و همه پسرا خالي بستند كه دست نميدن و اقا سعيد مي پرسه كه قضيه چي بوده و ميگم اين جورياس!! ميگه:خب اگه من وارد يه جا بشم و به همه دست بدم و به تو دست ندم چي؟
گفتم:من اينو بي احترامي تلقي ميكنم
..همونطور كه به بقيه دست دادي بايد به منم دست بدي..اين در حاليه كه تو از اعتقاد من خبر نداري
..ولي وقتي ميدوني و منو مي شناسي
و ميدوني كه بهت دست نميدم اين كارت توهين تلقي نميشه!!
ميريم داخل جلسه و به همه دست ميديم و به صف مردها ميرسيم و يه نفر دستش درازه... 
از جلسه خارج ميشيم و به همه دخترا دست ميديم و باز يكي دستش دراز ميشه و ميگه: يادت باشه دست ندادياااااااااا 
نتيجه::: اي بابا حالا بيا و يه چيز بگو... مردم چه زود باورندهااااااااا
::: مي دونيد واسه چي ميگن با دستكش دست ميديم واسه اينكه ديگه كلا دستشون تو دست دختره باشه!!
::: آره جون خودتون..شماها دست نميديد..مي بينم كي دستش زودتر دراز ميشه!!! (..خودتونيد)
:::آهااااااااااي فرزاد..چرا خالي مي بندي كه دست نميدي..تو توي كره بودي بغل دست دختره كه با تاپ و ميني ژوپ بود مي نشستي باهاش دست نمي دادي؟! (پس اون عكسا چي چين؟ )
:::فردا تو مترو بادي گاردهاي فاطمه رو رويت خواهيم كرد!
:::يادتون باشه با جي اف و بي افتون تو جاهاي باريك نريد..چون دوتايي رد نميشيد!
رييس دانشگاه
يه معمم شد رييس دانشگاه تهران..با تحصيلات حوزوي...يكشنبه تجمع بود ..و تعطيلي دانشكده..انجمن نوشت: امروز حذف انجمن..فردا دانشجو..امروز دانشگاه تعطيل است...و بسيج اعلام كرد: سمينار شيعه و... ساعت 12 در تالار...اين هفته هفته ي بسيج است..تبليغات وسيع در نبود انجمن دانشكده..خدا امسال زيادي به دانشكده دانشگاه و دانشجو و از همه مهم تر ملت ايران لطف داره..هر چي بلاست..سر ماست..
::: فكر مي كنيد آستانه ي صبر ما تا كي هست؟
در حاشیه ی همایش دین و رسانه
اگه دقت کرده باشید توی این هفته تیزر تبلیغی واسه همایش بین المللی دین و رسانه زیاد رفت تو تی وی!! توی دانشکده ی ما بود
..دو روز اول همایش خیلی بحث های اکادمیک مطرح شد
..حالا اصل قضیه رو بی خیال بشید..مهم این حرفایی که از هیچ رسانه ای عمرا بشنوید که چه چیزا نشد...
روز
سوم همایش در آمفی تاتر دانشکده ی صدا و سیما اساتید ارتباطات دانشگاه امام صادق
و هم چنین مسئولین صدای جمهوری اسلامی بودند که اطلاعاتشون خیلی بی خود بود
..جلو اون استاد امریکایی ها آبرو واسه ما نذاشتند
..حالا دور روز قبلش که تو دانشکده ی ما بود تمام اساتید ارتباطات مقاله هاشون رو ارائه دادند..حتی دیسکاشن ها هم علمی بود
..بعد از پایان سخنرانی ها اجازه نیم ساعتی پرسش و پاسخ رو به حضار دادند..یه آقایی بلند شد خودش رو معرفی کرد و گفت که به نمایندگی از کلیمی های ایرانی سخن می گوید..گفت: چون مهمان ها خارجی هستند و نمی خواهم هیچ سوءبرداشتی بشه اول یه مقدمه میگم و اونم اینه که: ما یهودی های ایرانی 25 هزار نفریم که برای خود در سراسر ایران 40 کلیسا داریم و نماینده ی مستقلی در مجلس داریم ..حتی احکام شرعی خودمون رو دربارمون اجرا می کنند..ما در مدارس خود تحصیل می کنیم و زندگی خوبی با ایرانیان داریم..اما سوال من اینجاست؟؟ شما چرا در رسانه همش تصویر منفی از یهودیت نشان می دهید چرا به مقدسات ما توهین می کنید
..چرا همه ی برنامه ها درمورد صهیونیسم و یهود است ..من خودم سابقه ی مبارزه با صهیونسمم از شماها بیشتره..چرا یهودیت رو با صهیونیسم خلط می کنید؟( و همه ی حضار دست زدند)
آقای فارسی جانی
(اگه اسمش رو درست گفته باشم..مسئول صدا) برگشت گفت: توی این یه دهه ای که من تو صدا هستم هیچ نامه ای از کلیمیان مبنی بر ساخت برنامه ندیدم .. آقای یهودی داد زد: من فردا ده هزارتا نامه میارم!! مسئول صدا گفت: مسیحیان خیلی برنامه دارند و حتی ما تولد مسیح هم برنامه داریم!!نتیجه گیری
:: رسانه باید آینه ی جمع باشد ..به قول ما ارتباطاتی ها باید ریپیرزنت کنه جامعه رو..نباید اقلیت ها را قربانی اکثریت کرد!! من با جناب مسئول هستم..اگه رسانه رسانه است رسالتش ایجاب می کنه که همه ی اقشار جامعه رو بازنمایی کنه..نباید به درخواست کسی صورت بگیره!!و یک نکته ی خفته اینجاست که این آقای یهودی هم توجه نکرد همه کسانی که اونجا بودند مسئولین صدا بودند و مگه با رادیو چقدر میتونی برنامه بسازی از یهودیت
..اصل تلویزیون است نه رادیو!!دکتر میچل
اسکاتلندی بود که تیپش منو کشته بود یه کوله داشت که رو کتش انداخته بود!!
دکتر کلارک
یه مانتو مشکی پوشیده بود (امریکایی بود) بعد یه شال هفت رنگ هم سرش بود
یه شال مشکی هم دور کمرش رو مانتو بسته بود..وقتی رفت بالای سن گفتیم خدایا این چیه دور کمرش ..به بچه ها گفتم :میخواد عربی برقصه!!
جالبی داستان اینجا بود که وقتی دکتر کلارک بالا ایستاد، کنار یکی از اساتید معمم دانشگاه امام صادق بود
..بعد حرفای کلارک.استاده برگشت گفت: پیوند مدرنیته و سنت!!
(
جالب بود دیدگاه یک روحانی از مدرنیته و سنت)
قشنگی نشست به اینه که دوتا استاد زن
ارتباطات از ایران
لغو فعالیت انجمن اسلامی های برخی دانشکده های دانشگاه تهران
دیروز تجمع بود..من که نبودم ..ولی این یه هفته هر روز یکی از دانشکده ها تجمع داره!! به این میگن دولت مهرورزی ..مثلا حراست
همش تو دانشگاهه.این یعنی چی؟؟ 
اعصابم خورده بعدا سر فرصت گزارش میدم این چند وقته اوضاع چه فنتیه!!!
هه هه هه
!!این ترم از بس بیزی هستم مجبور شدم شیف پسرا برم کلاس زبان
!
روز اول که من رفتم؛ کلاسشون سه تا دختر بیشتر نداشت.نجمه دختر شیطون
که قبلا با هم همکلاسی بودیم رو دیدم .پرسیدم اینا چه جورین..گفت خودت می بینی چه جورین! ..ما دخترا که اکیپمون حالا زوج شده بود نشسته بودیم یه طرف کلاس..رسم بر این بوده که یه صندلی بین دخترا و پسرا می باید فاصله باشه!
..که با اومدن من این فاصله برداشته شد...همین طور که داشتیم حرف می زدیم یکی از پسرا اومد تو کلاس..منو که دید تعجب کرده بو
د ..نجمه گفت: همکلاسی جدید..حالا ما چهارتا شدیم.
.یه آهی از نهاد کشید
و رفت بیرون..(آقا، حالا داشته باشید اومدن من چه مهم بود سریع پسرا به گوشی هم زنگ زده بودند و خبر داده بودند
که اگه اومدند تو کلاس جا نخورن!!)..یه پسر تپلی
اومد تو کلاس ..گفت شماها چهارتا شدید ..من اومدم کمک پسرا..حالا من فکر می کردم تعدادشون کمه! اما یواش یواش پیداشون شد..راستی..قرار بود من آمار فرزاد رو بگیرم و راپورت بدم به نسیم(فرزاد پسرخاله نسیم هست)
..وقتی فرزاد اومد نشست یه صندلی مونده به من..یه صندلی بین ما خالی بود(طبق رسم کلاس)..وقتی همه اومدن چون جا واسه نشستن نبود معلممون اومد نشست صندلی کناری من و یکی از پسرها رو جای خودش پشت میز نشوند(نمردیم و فهمیدیم که معلم جزء نامحرما محسوب نمیشه!)
از اول کلاس تا آخر کلاس هی بچه ها با هم کل انداختن
!
آقا این ضمیرها رو هی اشتب می گفتن و کلی خندیدیم
..یک لهجه های خفنی داشتن که نگو..کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون
..من که سرسام گرفتم
..معلممون دیگه خسته شده بود هی بهشون می گفت زیپ!!
مگه از رو می رفتند..هی می گفت: درینک این! فرزاد هم انقده آروم بود که نگو
..اصلا بش نمیومد بچه خارجه رفته باشه..ولی خداییش خیلی قشنگ می خوند..من که حسابی لذت بردم..
شاخه ی طوبای من! درخت بهشتی ام...سایه پروانه ام ..آه که بزرگ شد...خالقت دیگری بود و در این مکان با مادری دیگر ساختی..سیمرغ نیز همین گونه بود... رویا واژه خلق کرد و من پر و بالی به وسعت دنیای مجازی به آنها دادم...
شاخه ی درخت طوبای من به وسعت دستان پر مهر توست! یک ساله شدنت مبارک!
❄❄❄❄❄❄❄❄❄
سلام دوستای گل خودم..امروز می خوام از همه ی دوستای عزیزم که همراهم بودند تشکر کنم
.. یادمه جرقه ی وبلاگ نویسی رو از امیر حسین گرفتم...عاشق نوشته هاشم..وقتی وبلاگش رو می خوندم دیدم چه راحت حرفاش رو بی دغدغه میزنه..از اون به بعد پیگیر شدم که با کمک سعیده جون اومدیم پرشین بلاگ و یه وبلاگ گرفتم..چقدر با پرشین بلاگ سر اسمش مشکل داشتم..اولین کامنت هم واسه سعیده
است!
حالا یه کم از دوستای وبلاگم میگم و خصوصیت اصلیشون رو با یه رنگه دیگه می نویسم!
دریا دوست ناز و مامانیه
خودمه.. نوشته هاش برگرفته از دغدغه های روحیش هست...زیبا می نویسه..اولش که بهش پیشنهاد دادم بنویسه به خاطر این بود که می خواستم بیشتر بشناسمش..فکر نمی کردم اون دختر منطقی انقدر احساسات هم داشته باشه!
ماهان دوست خوبم که یادمه من اولین نفری بودم که واسه وبلاگش کامنت گذاشتم و طی یه تصادف با هم آشنا شدیم و کلی هم تو کامنت ها با هم کل مینداختیم!
کاریکلمات می نویسه !! بعضی هاش مال خودشه ولی ما حرف حسابی از این بچه ندیدیم !
یه پسر حساس و همیشه در حال عذرخواهیه!! چیز کوچیک که مهم نیست رو همیشه بزرگ جلوه اش میده!! تنها پسری که راحت رو نرو من می تونه بدوئه ماهانه!
آرزوی همیشگی اش واسه من مرگمه!
جعفر هم بسیار زیبا می نویسه..اول ها فکر می کردم که دختره!!
نحوه ی نوشتنش به دخترا نزدیکه..همیشه کوتاه و پر معنا .... پسر فوق العاده رمانتیکی هست..
اولاش به جای ماورای عشق نوشته بودم عشق ماورا !! من از دید اون یه دختر پسر کش هستم
که نمی تونم پسرا رو ضایع نکنم! 
سپهر..خدای کل کردن!
یه مدت تو نت نیست و بعد یه دفعه پیداش میشه و حسابی گرد و خاک راه میندازه
..با اون غضنفر هم منو کشته!
وبلاگش دوساله شده
..یه بلاگ دیگه داره که روی بعضی جمله هاش جای تامل بسیار است..بیشتر حالت نقد اجتماعی به زبان طنز داره!
علی هم آقایی است که همیشه با دیده ی کاملا منطقی به موضوعات نگاه میکنه..خیلی فکر پخته و کاملی داره..
پانتی ..یه خانوم کدبانو و در عین حال ،کارمندی عالی و پر انرژی هست که زندگی روزمره اش با شوهر گوله نمکش رو می نویسه..خیلی بامزه است
..من که کلی می خندم..خستگی ام در میره!
رژانو یه دختر نازی که روحیه ی لطیفی داره
..قالب بلاگش رو ببینید خیلی به روحیات من نزدیکه..رنگ صورتی و پروانه..واااااای خدایا ..با نوشته های ادبی زیبا!
مرتضی مدیر 412 هست..وبلاگش در مورد خاطرات دوران خوابگاهشون در سالهای 75_80 هست که اصفهون تشریف داشتند و با بچه ها و کلی خاطره..من تنها کسی هستم که مطالبشون رو پی گیر هستم
..بلاگش زیادی خصوصیه... یکی از همین بچه های 412 به اسم اقا ریاض کمر به قتل من بسته
..هی میاد تو کامنت ها پیغام پسغام میذاره و منم که حناق میگیرم اگه جوابشو ندم!
مهراوه که دوستِ دوستِ صمیمی من نسیم خانومه!! بیشتر دکتر شریعتی می خونه خیلی از رنگ ها توی نوشته هاش استفاده میکنه ..لوگوی بلاگ رو هم زحمتش پای این عزیز بوده که همین جا ازش تشکر می کنم! 

آزاده دختری هست که تازه باهاش آشنا شدم..داستانهای خودش رو می نویسه..بلاگ جالبی داره ...از بلاگ ماورای عشق به وبلاگم سر زده بود و این جوری شد که با هم اشنا شدیم... نوشته هاش زیبان..قلمش قشنگه!
مهتاب جون که یه مدت تو سودان درس می خوند و خاطرات روزمره اش رو می نوشت و از وقتی از سودان برگشت توی یه بلاگ جدید شروع به نوشتن کرد ولی نمی دونم چرا از شهریور به بعد قلمش رو کنار گذاشت
..الان خیلی ازش بی خبرم..امیدوارم هر جا هست سلامت و شاد باشه!
اکبر نعمتی هم دوست عزیزیه که مطالبش حالت فانتزی دارند ..شعرهای دوزبانه و عکس های زیبا ...ولی یه ناسیونالیست به تمام معناست و در مورد ایران باستان (بیشتر کوروش و هخامنشیان ) هم می نویسه!
مینا که همیشه آمارم رو از تو نوشته هام در میاره !!
گاهی وقتا بعضی از نکته ها رو گوشزدم میکنه.. قلمش بسیار بسیار زیباست.
.همه نوشته ی خودشه..بلاگش خیلی خلوته..من که از خوندن نوشته هاش لذت می برم!
محمود خان خیلی اهل شعر و شاعریه ..یه رمانتیک نویسه
...و خیلی دیر به دیر سر میزنه...قبلنا بیشتر می نوشت ولی چند ماهیه که دیگه زیاد نمی نویسه و کم پیدا شده!
سامان که یه پسر ناز و مامانیه
..از دوستای بلاگفام هستش که البته اینجا هم سر می زنه!! الان که داره درس می خونه!! عاشق سیاوش قمیشی و ابرو هست..شعرای سیاوش رو بیشتر میذاره..یه پسره هنرمنده..دست خط زیبایی داره و به بلاگش زیاد میرسه!
حامد هم تو وادیه عرفان سیر میکنه
که اون هم از دوستای بلاگفام هست..بیشتر اوشو می خونه..هم اینجا سر میزنه هم به اون یکی بلاگم.. وبلاگ پرشین بلاگ رو تعطیل کرد و رفت بلاگفا..
یاسر بیشتر با مناسبات پیش میره و همیشه تبریک و تسلیت ها رو به یاد داره..داستانهای کوتاه و قشنگی هم توی بلاگش میذاره!
سبا خانومی که نقد کتاب داره..دير به دير آپه..قالب وبلاگشم ترسناکه
..به روحيه دخترونه نمياد..
شب قدری جا دوستان سبز
با دریا خانوم رفتیم حرم عبدالعظیم حسنی. یک مزه ای داد که نگو!
من یه چادر گل گلی پوشیده بودم و همین طوری تو حرم راه افتاده بودم کل حرم با یه ایوون رو به خانوما اختصاص داده بودند
..رفتیم یه سر تو ایوون دیدیم ملت دستشون چاییه! منم دلم خواست
و با دریا دنبال کردیم و دیدیم به به مثه اینکه چایی صلواتی هستش!
وقتی خواستم برم بیرون تا پرده در رو کنار زدم دیدم..واااااااای تمام مردا وایسادند جلو در و همه نگاهها به در دوخته شده
..تا پرده میره بالا همه نگاه می کنند
..من یه دفعه ای سنکوب زدم
..خب جای من بودید چه می کردید..هر هر کنان دارید میرید بیرون یه دفعه تا پرده رو کنار میزنید شونصدتا چشم روتون زوم میشه!!
به دریا گفتم : من نمیام..می ترسم ملت حاجت روا بشن..همون خودت برو! آره قربونش!
یه دفعه ملت حوری پریوش می بینند و هنوز قرآن سر نگرفته اول شبی زوده به حاجت دل برسند
..کلی خندیدیم.
:: حالا خوبه چادر نارنجی ام رو سرم نکرده بودم!
:: راستی واستون دست تکون دادم..تو تلویزیون این عبادت بی ریای منو دیدید؟
نظریه های نوین ارتباطی ترواش ذهن فعال من
چند وقت پیش یه بحث ارتباطی در باب مخاطب برنامه شب های برره و کارهای سطحی مهران مدیری در گرفت! نتیجه این بود که ذائقه ی مخاطب رو این 14 سال به کارهای سطحی و مبتذل عادت دادند و اینکه با این همه چرا مخاطب باز هم به دیدن چنین برنامه های مزخرفی اکتفا میکنه! اینو داشته باشید تا بعد!
حالا داشته باشید سخنران شب قدر کی بود..جناب ناطق نوری..رفت بالا منبر و منم که خوابم میومد شروع کردم چرت زدن! اولش شروع کرد و گفت: من تحقیق کردم و فهمیدم تواین مجالس جوونا خیلی میان..من نتونستم دلیلش رو بفهمم...منم تو دلم گفتم: آره جون خودت! اگه راست میگی میدون رو بدید به جوونا!
بعد داستانی تعریف کرد که من مرده بودم از خنده.
."یه روز یه آقایی داشته لب رودخونه میرفته
..بعد یک خانوم عریانی رو میبینه!
اون موقع ها که مثل الان نبوده که زن و مرد مخلوط باشند..بعد اون مرد حمله میکنه به سمت زنه..زنه به خودش می لرزه و......
نتیجه و نظریه کاملا علمی من:وقتی مردم ما با این ملاها و عقاید سطحی بار اومدند دیگه انتظاری نیست که ذائقه ی مخاطب رو بالاتر فرض بگیریم..وقتی به هر چیز متوسل میشن برای در آوردن اشک ملت... پس مخاطب با وهمیات بزرگی رشد کرده و دیدن این هجوهای تلویزیونی قابل توجیه است!
:::از فردا باید با بادی گاردم برم دانشگاه! می ترسم امریکا بیاد منو بدزده و ببره!
::: بابا یه پا نظریه پرداز بودمااااااا!!
::: من دیگه رفتم ارشد !
حرمسرا
یه درس داریم تاریخ اجتماعی ایران...در مورد شاه سلطان حسین استاد شروع کرد حرف زدن که نمی دونید با کلی سانسور؛ فقط بچه ها هی تغییر رنگ میدادند سر کلاس!! 
این شاه سلطان حسین آبرو هر چی مرده برده!! آقا استاد از کاراش می گفت و ما هم سرخ و سفید می شدیم!
اندر حکایت زنبارگی شاه سلطان حسین:
هیچ زنی توی اصفهان نبوده که به شاه محرم نبوده باشه!!در هر ماه در حدود سی گهواره در حرمسرا بر پا میشده است!
هر زنی رو هم که میدیده و خوشش میومده در جا شوهرش طلاق میداده و به شاه میداده شاه هم صیغه اش میکرده یه شب با شاه بوده و فردا هم طلاقش میداده و با هدایا می فرستاده پیش شوهرش!!
(نتیجه غیر اخلاقی: این اصفهانی های خسیس
هم که از خداشون بوده زنشون یه شب پیششون نباشه و فردا با کلی خلعت برگرده!!)
یه بار یکی از این افغانی ها نمی دونم اشرف یا محمود شخصا فقط سر 140 تا پسر شاه رو در یه روز میزنه!
بعد از اینکه محمود افغان اصفهان رو محاصره میکنه و شاه تسلیم میشه سر اینکه شاه 150 تا زن داشته و محمود میگفته طبق شرع باید 4 تا زن داشته باشی و شاه سلطان حسین هم میگفته نه من 50 تاشون رو میخوام بحث میگیره و آخر سر سر همون 50 تا زن شاه توافق میشه!
علی رفته کلاس معارف و جو گیر شده و یه دفعه وسط کلاس قاط زده
و با استاد زده به تریپ بحث..استاد هم حسابی حالشو گرفته
و گفته مقاله می نویسی و میاری واسم!
زنگ زده بود چی کار کنم
...منم که حسابی سرم شلوغ بود و مقاله ی خودم هم مونده بود..گفتم این هفته رو بپیچون ..هفته بعد یه چیز واست می نویسم!
حالا میگم موضوع مقاله: میگه چه جوری میشه هم پولدار شد و هم این دنیا و هم اون دنیا رو داشت؟ ..بحث اصلیش سر راههای پولدار شدن بود..
منم یه چیزی نوشتم و دادم بهش..اما خداییش اگه کسی میدونه چه جوری میشه پولدار شد به ما هم بگه!
حالا داشته باشید جواب من چی بود: علی برو یه دختر پولدار گیر بیار! هم دینت رو داری هم دنیا..
ماشین سواری
یه بار استاد کوین ما همراه دوستش سوار تاکسی میشه تو خیابون کارگر..طرف راننده با سرعت صدو شونصدتا داشته میرفته
..و همونطور سیخ جلوشو میدیده و می رفته
..ماشین هم به رعشه افتاده بوده...استادکوین در رو باز می کنه و محکم می بنده...راننده میگه: ببینم کسی پیاده شد؟.
...استاد کوین هم غش می کنه از خنده
..آخه همشهری کی می تونه با این سرعت خفن تو پیاده شه
..در همین حال که دلش رو استاد گرفته بوده ، دوستش بهش میگه: میدونی چرا گفت کسی پیاده شد؟
..چون اگه کسی پیاده شده میخواد نگه داره و کرایه اش رو ازش بگیره!!! دیگه استاد کوین می میره از خنده...
گو.....
یه بار یکی از دوستان بهم گفت :گو به انگلیش چی میشه؟
..گفتم : گو؟..گفت :آره..گفتم گو یعنی چی؟ تازه دوزاریم افتاد که باید ق بخونم نه گ! ..
سلام مخصوص به دوستای گلم.می بینم که یه رکود حسابی توی بلاگ نویسیتون افتاده... منم این چند وقته درگیر بودم اساسی ولی از این به بعد یه کم سرم خلوت میشه!
این چند وقته انقدر سوتی دادم و ضایع شدم که تو عمرم تا حالا نشده بودم!!! که البته جاش نیست بگم.. فقط اگه می گفتم می مردید از خنده..ولی چون من راضی به مرگتون نیستم نمیگم.
تولد تولد
مهر هم ماه پر باریه..تولد سپهر و مهراوه و لیلا هم بود ..که همین جا تبریک میگم...وبلاگ سپهر هم دوساله شد ... دیگه بلاگش به حرف زدن افتاده! بگو مامان سپهر..بگو..آفرین بچه ام.
مطالعات سینمایی
سر کلاس مطالعات سینمایی استاد آخر کلاس یکی از این پسرها رو مبصر کرد
که هر کی دستش بالاست به ترتیب اجازه ی بحث بهشون بده..منم که با دریا ته کلاس نشسته بودم و هی دستمون رو بالا میوردیم ، اما همش این پسره نوبت حرف زدن رو به دوستای خودش داد
..اعصابم ریخته بود به هم!!
بعد کلاس پسره رو تو پله ها دیدم پریدم و با عصبانیت تمام بهش گفتم: من یه انتقاد دارم.
.ما این همه دستون بالا بود ولی شما اجازه حرف زدن به ما ندادید و اون آقایی که نوبتش نبود همش حرف زد..بهتره شماره عینکتون رو عوض کنید
..پسره هم نه گذاشت و نه برداشت ؛ گفت: می خواستید توهین کنید..خیالتون راحت شد ..بفرمایید..منم گفتم: آره خیالم راحت شد
..هر جور راحتی برداشت کن! و از پله ها اومدم پاییین....
تفکر خلاق
امروز توی يه جلسه تفکر خلاق استاده گفت: همين الان بدون اينکه چيزی بگيد هر کاری ميگم بکنيد
..قلم ها رو برگه..حالا شکل چيزی رو که تا حالا نديد رو بکشيد
..بعد هر کی يه چيز کشيد..بعدش چند نفر نشون دادند..يکی از پسرها پا شد و نقاشی اش رو نشون داد
..استاد گفت: خب چی کشيدی؟..گفت: احمدی نژاد با کراوات..
عروسی و عواقب آن
چند وقت پیشا رفته بودیم عروسی اقوام دورمون که اصفهان بود...دیگه خودکشی کردیم واسه این عروسی
.با دختر خالم رفتیم یه آرایشگاه و کلی خودمونو خفه کردیم
..اما عجب شبی بود..اونجا هم که عروسی هاش مثه تهرون نیس که سه ساعته تموم شه..قشون کشیه از سر شب تا 4 صبح بزن برقصه...
نتایج رفتن به آرایشگاه:
1) به خانوم آرایشگر میگید حالا که داری موهامو درست می کنی
، یه کم هم سرش رو کوتاه کن..بعد عروسی که می آیید خونه موها رو باز می کنید می بینید چقدر کوتاهه
..پیش خودتون میگید به خاطر تافت موهاتون جمع شده..از حموم که می آیید بیرون می زنید زیر گریه
..اون کمند گیسوتون به باد رفته!! عوض ِ یه وجب شونصد وجب کوتاه کرده!!!
2)از آرایشگاه اومدید بیرون می خواهید بروید عروسی ولی اون شالی هم که رو سرتون انداختید افاقه نمی کنه..یه تپه شده ..با اون چهره ی اجق وجغ هم که نمیشه بروید
..ناچارا زنگ می زنید آژانس..و باز هم باید دست بکنید تو جیب مبارک..
3) بعد از مدت ها خانوم آرایشگر پیغام میده که خانومی ازدواج می کنی؟
..پسرمون انقده آقاست که نگو...
نتیجه اخلاقی:
جدیدا آرایشگاه را امامزاده بخوانید..چون حاجت میده!!
نتیجه غیر اخلاقی:
پسر اصفهانیه حتما بعد از یه هفته زندگی با من هنک میکنه ازبس که خرج دارم !! 
تولدت مبارک!
محسن جان تولدت رو تبريک ميگم..بابا متولد ماه مهر


تا هميشه طنين مهر و مهرورزی و رايحه ی خوش دوستی را در اطرافت بپراکن..
دستانت تا هميشه پر مهر
آسمان دلت آبی
شکوه زندگی ات جاودانه!
منشی تلفنی
وقتی سر کلاس دانشگاه هستم گوشی رو میذارم رو پیغام گیر...گوش بدید به پیغام ها:
دایی: آخ قربون
این صدا..گاز گاز گاز..پیامم رو شنیدی تماس بگیر ..منم دلم تنگ شده
مزاحم تلفنی: من همون مزاحم دیشب هستم
.... .... ....(اینا سانسور بود)
داداشی: (صداش رو عوض کرده ..مثلا کلفت تر کرده که من نشناسم) سلام خانوم فلانی..با من تماس بگیرید...من آقای فلانی نه فلانی هستم.
(هههههه فقط مرده بودم از خنده یه دفعه اون صداش برگشته بود)
تبعیض رشته ای
دوشنبه رفته بودیم پردیس مرکزی تا بریم کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران..چون ظهر بود و گشنه بودیم رفتیم سلف پزشکی و یه همبرگر
خوردیم. وقتی سلف و امکاناتشون رو دیدم همونجا خشکم زد
..ناهارشون کباب با ماست کاله و لیمو و کره و سیب بود.گفتم بچه ها رزرو غذاتون چنده؟ گفتن: 80...ما هم 80 میدیم ولی اصلا این کلاس رو نداره غذاهامون
..تازه مینالیدن که امروز نوشابه ندادند..آقا کنار آب سرد کنشون یه ظرف بود پر از یخ..یه عالمه تبعیض ..آخه این یعنی چی؟
فرداش(سه شنبه) تو دانشکده ی خودمون بودیم....شاخ دراوردم..کنار غذا ماست و موز بود
..یعنی واقعا آخر خودکشی دانشکده بود..بعد عمری!
نتیجه کاملا اخلاقی:
اصلا این موز دادن ربطی به حضور رییس جمهور عدالتخواه ما در دانشگاه تهران نداشت!!!
نتیجه غیر اخلاقی:
قرار بود اگه کلاس نداشتیم بریم تو سخنرانییه رییس جمهور و بلند اون وسط بگیم"ما تبعیض سلفی/رشته ای/دانشکده ای نمی خواهیم"
..مثه مردم بم که گفتن فرماندارشون رو نمی خوان..ما چیمیون از اون زلزله زده ها کمتره!!! ..ما که ریشتر زلزله هایی که توی دانشکدمون اتفاق افتاد بالاتر بود!
نتیجه پاستوریزه:
دوشنبه رییس جمهور رفته بود دانشگاه امام حسین...سه شنبه دانشگاه تهران...اینم اصلا ربطی به سپاهی بودن و این حرفا نداره!!
سر در کتابخانه مرکزی زده بودند"مقدم مسولان کشوری و لشکری را گرامی می داریم"
بر و بچ ارشد
از استاد اجازه گرفتیم و رفتیم سر درس جامعه شناسی سینما تو کلاس ارشد نشستیم.
من و تارا و دریا...استاد گفت: به یه شرط که حق حرف زدن
نداشته باشید..گفتیم : باشه ..بچه های سال اول ارشد ارتباطات بودن..وقتی داشتند خودشون رو معرفی می کردند و رشته های لیسانس رو می گفتند شاخامون دراومد
..کلی آه و افسوس خوردم..یکی مهندسی ماشین آلات بود..چند تا زبان انگلیس و آلمانی و کتابداری و از این نوع ...استاد میگه جامعه شناسی سینما را تعریف کنید...میگن: سینما رو از دید جامعه شناسانه مورد بررسی قرار میدهیم
..ای شرم بر شما بچه هایی که اصلا نمی دونید ارتباطات چیه و اومدید ارشد نشستید.. ما ها والله بیشتر می دونیم..حیف که اجازه حرف زدن نداشتیم وگرنه بحث کردن رو یادشون میدادیم..دلم خیلی آتیش گرفت..عجب مملکتی..کارشناس ارشداش که اینا باشن ..دیگه برو تا آخر!!!

نمرديم و يارای امام زمان رو هم زيارت کرديم..تانکر نوشابه است ديگه..هر چی نتيجه اخلاقی/ غير اخلاقی/ پاستوريزه .نمی دونم هرچی دلتون ميخواد از اين عکس بگيريد همش بر عهده ی خود مخاطب است ولاغير!!
نامزدی دوست جون
من و دریا نامزدی فهیمه دعوت بودیم..جای تک تک بچه های دانشکده رو خالی کردیم هر چی می خوردم اسم بر و بچ رو میاوردم و به یادشون می خوردم ..تا حالا تو هیچ عروسی انقدر نخورده بودم..خودکشی کردم...خیلی کیف داد ..اول که رفتیم تو سالن مونده بودیم چه شکلی جلو دوماد بریم و تبریک بگیم..دیدیم لباسامون ضایع است ..گفتیم همین جوری عادی میریم جلوش..به دریا گفتم : سر سنگین بریم تو صدا سیماست ما رو یادش بمونه و بعدا آفیشمون کنه..همون طوری رفتیم پیش دوماد..انقدر سر سنگین بود که حتی نگاهم نکرد..ما هم اونقدر سر سنگین بودیم که نگو...فقط هی به دریا می گفتم: دست منو ول کن..چرا جلومو میگیری..بذار برم مجلس رو گرم کنم..(خداییش ما هر مجلسی میریم می شینیم یه جا..مثه مجلس دوستمون)
....اون شب واقعا شبی بود به یاد موندنی...همین جا به فهیمه تبریک میگم..شاد باشی عزیزم!
خرابکاری های خانوم گل و پتروس بازی علی
یه روز اومدیم به بچه ها سر کار کمک کنیم و مثلا خیر سرم جبران زحمت های بچه ها را به جا بیارم ..رفتم روابط عمومی و کارت دعوت هایی که باید پست میشد رو مهر می زدم.. علی اون شب شده بود گوله نمک و کلی هم داشت آداب پاچه خواری رو به جا میاورد جلو رییس...بلند بلند حرف می زد که مثلا من دارم هماهنگ می کنم و شدیدا در حال کار کردن هستم...منم خنده ام گرفته بود از کاراش...آقا جو گیر شدیم و محکم این مهر رو کوبوندیم به پاکت..یه دفعه پیچ ومهره اش در اومد..ای داد بیداد..شکست!!!..عجب ناز شستی دارمااااااااا....رفتم سریع چسب اوردم و علی چسبوندش و می خواستیم صداش رو در نیاریم..ولی درست نشد..علی گفت حالا یه جور می پیچونمش..تا ساعت ده شب داشتند روش کار می کردند من که ساعت نه شب در رفتم و علی موند با مهر .. خودش گفت: هواتو دارم آبجی!
بهش گفتم: عجب اشتغال زایی کردم..همتون رفتید سر کار ...قضیه سر همونه که یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه هزارتا عاقل درمی مونند که چه جوری در بیارند..
......بنده خدا علی فردا رفته بود مهر نو خریده بود..بابا برادری رو سر ما تموم کردی..دارمت داداشی....
نتیجه اخلاقی
علی ، شرمنده و این حرفا..نمی دونم چرا اسم پتروس رو علی نذاشتند ....
نتیجه غیر اخلاقی
اما داشتید عجب شیر زنی بوده و ناز شستی داشته...خداییش دست مریزاد داره کارش!!
جشن اختتامیه
واسه جشن اختتامیه برنامه های تابستون من و دریا خیر سرمون مجری بودیم..آقا یه متن نوشتم توپ...اند احساس و اینا.. اولش که اجرا رو شروع کردیم ..همچین دستام لرزید که نگو..بعدش دیگه که راه افتادم مگه میکروفون رو ول می کردم..وسط برنامه که داشتیم جایزه می دادیم یه دفعه گوشیم زنگ زد منم جو گیر شدم همونجا شروع کردم به حرف زدن .... بعد برنامه تازه علی داره سوتی ها رو میشمره که این رو گفت..تازه متوجه ضایع کاریم شدم...
راستی تولد علی رو تبریک میگم...امیدوارم همیشه دلت پاک و صداقت نگاهت جاودانه بمونه..
تابستون امسال که دیگه آخرش بود تا حالا انقدر وقتم پر نبود..اون وقتا که دانشگاه میرفتم یه نظمی توی زندگیم بود...دیگه عادت کردم که شب برم خونه...دیگه تو خونه بند نیستم...
این تابستون خیلی چیزا یاد گرفتم ..با حس های جدیدی دست و پا زدم..عشق ، نفرت، مرگ، جدایی، دوستی، اعتماد،بغض های فرو خورده، ترس،...... و خیلی حس های دیگه که نمی تونم واسش اسم پیدا کنم.
تجربه هایی داشتم که هزینه اش برای دلم اونقدر سنگین بود که به قیمت شکستن غرورم...و از همه بدتر مچاله شدن دلم بدست اومد.
**************************
***************************
تجربه ها
یکی از تجربه های عالیم رفتن سر کار بود..خیلی روی روابط عمومیم تاثیر گذاشت..حتی آستانه ی صبرم هم بالاتر رفته...سر و کله زدن در روز با یه عالمه آدم از فرهنگ های مختلف و تکرار یه حرف به شونصدتا زبون خداییش حوصله میخواد..مثلا تصورش رو بکنید با یه خستگی مفرط با یه اعصاب داغون میرید سر کار..ولی باید یه لبخند عاریتی روی لبتون باشه و با مردم سر و کله بزنید..
این تابستون هر چقدر هم که واسم بد بود ولی با چند تا دوست خوب آشنا شدم..اولیش میشا جون...که خیلی شبیه خودم هستش ..طی یه تصادف با هم دوست شدیم.من وبلاگم رو آپ کرده بودم و داشتم وبلاگهایی که تازه آپ میشدند رو میدیدم که دیدم یه نفر واسم نظر داده ..دقیقا منم همون لحظه داشتم واسه همون وبلاگ نظر مینوشتم..خیلی واسم جالب بود و این جوری شد که با هم دوست شدیم و دیدم دقیقا در همون زمان که من درگیر بودم اونم دقیقا با یه مشکل مثه من مشغوله...
با علی و توحید هم آشنا شدم ... نوشابه نباشه بچه های با مرامی هستند...راستی همین جا به علی تبریک میگم دانشجو شدنش رو ..ان شاءالله فوق لیسانس و بعدشم..(خودت میدونی)..درست حدس زدی ..سربازی رو گفتم!
حالا اکیپمون تکمیل شد ..دو تا دانشگاه تهرانی(من و دریا) ..دو تا امام حسینی ( توحید و علی)...قراره علی شیرینی بده اونم تو بوف..میگه : دریا الویه درست کنه بریم بوف دور یه میز ..باشه چون شمایید یه نوشابه از اونجا میگیریم.( خیلی دیگه پر رو شدیااااااااااا)
شب آخر کاریم بود...برای اولین بار و آخرین بار مافوقم هم پیش ما بود و گروهمون تکمیل بود...حالا بمونه که کلی با هم جر و بحث داشتیم و سرم بد جور درد گرفت و کارم به آب قند رسید...میگه تا کارت به پارچ آب نرسیده بحث رو تموم کنیم...حالا پا شده اومده تو چمن ها پیش ما نشسته و هی تیکه میندازه منم که حناق می گیرم اگه جواب ندم ..کل انداختیم اساسی..میگه عجب دخترایی هستید و واسه خودتون هیچ کاری نکردید..دخترای قدیم زرنگ تر بودند. ..دریا گفت :آخه کیس مناسب وجود نداره..منم گفتم: آخه پسراتون زرنگ نبودند که رگ خواب ما دخترا رو بدست بیارند..گفت: دخترای قدیم یه حیایی داشتند و سرشون و مینداختند پایین ..گفتم: نه اینکه پسرای مجرد قدیم میومدند و پیش دخترای مجرد از این حرفا میزدند..اگه راست میگی اول واسه خودت آستین بالا بزن وگفت: من لیستم پره..من هنوز در حد انتخاب هستم..گفتم: پس خرت هنوز از پل رد نشده ... میگه: من می خواستم بالاخره همکارا رو به هم برسونم..دریا گفت: مگه دانشگاه رو از ما گرفتند؟ ..گفت: بیشتر بچه های دانشگاه تهران شهرستانی هستند..گفتم: نخیر هم ..خیلی هم از شماها بهترند..مثلا بچه های رودهن از تهران بهترن دیگه؟؟
آقا تنها پسری که دوست دارم خفه اش کنم همین مافوقم هست تا منو میبینه هی تیکه میندازه..من و دریا و بهار کنار هم وایسادیم تا عکس بندازیم من و دریا بهار رو بغل کرده بودیم..دریا میگه: آقای فلانی ما از شما نخواستیم بیایید عکس بندازید که یه وقت ناراحت نشید..میگه : اگه مثه بهار باشه من باهاتون عکس میندازم..
دیشبش یه جلسه بود که تا ساعت ده شب طول کشید..گفت : می خوام یه جور بپیچونمش..گفتم: اگه نتونستی بگو بهت یه زنگ بزنم و تو هم عذر خواهی کن و بگو کار فوری پیش اومده و بیا بیرون..گفت: آره اگه نشد همین کا ر رو می کنیم..
یه ساعت گذشت..یک و ساعت ونیم شد و آقا تو جلسه بود..بش اس ام اس زدم.."بابا آچار، بابا پیچ کار..می بینم که نتونستی بپیچونی و پیچوندنت ..می خوای بهت بزنگم"..برگشته میگه: من همه اینا رو با تون می خونم( چه خودشم تحویل میگیره)..گفتم: هر جور راحتی..اصلا واسم مهم نیست...بعد اس ام اس زدم که: "بابا آچارتون، بابا پیچ کارتون..خداییش با تون خیلی خنده دار میشه!!" واسم جواب داده که: "بابا ادب..با تون بهتره..."
میگه فعل ها رو جمع به کار ببرید بهتره...منم از قصد همش مفرد و عادی میگم..آقا حرصش در میاد..لذتی می برم...اونم حرص منو در میاره یک لذتی میبره..بهش میگم : شوخی هم حدی داره..بس کنید..یه کم جدی باش..میگه: اگه بدونم ناراحت میشی دو برابرش میکنم..
نتیجه ی کاملا اخلاقی:
( هی کوفت..حالا که این طور شد تا نچلونمت و پهنت نکنم تو آفتاب آروم نمیشینم)